تصور اينكه تقسيم نهادي مشخص ، از فرهنگ آكادميك از يك سو ، و فرهنگ محصول رسانه ها از سوي ديگر وجو داشته باشد ، بسيار مشكل است .اما مسئله به سادگي آنچه گولدمن هم گفته ، نيست . بخشي از علت "شكاف" هايي که مطرح می شود ، مربوط به نگراني عده اي است كه مي دانند در هاليوود چه مي گذرد و بخش ديگري از نگراني هم ، نتيجه يك اسطوره فرهنگي بسيار جبري است كه براي "صنعت" ، اقتداري تقريبا قرون وسطايي قائل مي شود : حالتهایی كه حتی فراتر از دهه ها پيش مي روند . هنوز فرهنگ ها ، قبايل ، صنعت ها و گروه هاي اجتماعي ، اسطوره ها را پرورش مي دهند اما اين حقيقت كه "پژوهش هاي جدي مطالعات فرهنگي" ، به شيوه اي كه هاليوود موفق به انجام آن شده ، به ندرت از مسير خود منحرف شده است .
بخشي از علت جدایی "صورت بندي مطالعات فرهنگي صنعتي" و " صنعت" ،این است كه خود صنايع رسانه اي ، منابع هنگفتي را در توليد "دانش انتقادي" هزينه مي كنند . لذا با اين گونه نگرش به نوع توليدات دانش صنعتي - يعني نوعي كه کمتر مربوط به عموم است بازاري ، سروصدادار ، در حال پيشرفت و زمينه اي است يا داراي سابقه داستاني كوته بينانه و گمراه كننده است - ماهيتي گسترده و البته پيچيده از فضاي رسانه اي به دست مي آيد .
نويسنده بر این باور است كه اين قبيل از دانش "فوق انتقادي"(انتقادي كلان) را با عنوان "تجربه صنعتي انتقادي " مورد ملاحظه قرار مي دهد . منظور او از چالش ها هم ، مشكلات موجود برسر راه مطالعات فرهنگي و فرصتهای متمايزي است كه براي فهم ايدئولوژي ها و رفتار هاي محيط كار وجود دارد ( كه در بعضي موارد ، مارپيچي ، متناقض و نامتجانس است و ظاهر يكپارچه اي به نام "فرهنگ" را مي سازد ).
ممكن است اين بحث ها براي بعضي ها عام و جهاني باشد ( چون شامل مطالعات صنعتي صنعت و مطالغات عامه است و بر مبناي همان پديده صنعتي است ) ولي به دلايلي اين گسترده گی كار ، ارزشمند است . خصوصا به دليل فقدان كار انتقادي بر روي " فرهنگ هايي كه توليد رسانه ها هستند " و شيوه هايي كه دانش در مورد صنعت عمل مي كند و اداره مي شود و در فضاي تجاري مورد پرسش قرار مي گيرد . اين شيوه ها انعكاسي اند ؛ يعني دانش ما در مورد مطالعات صنعتي ، از روي انعكاس صنعت در زندگي و در فرهنگ است . به بيان ساده ، دانش ، در آينه فرهنگ به صنعت مي نگرد .اين گزارش هاي بازتابي از صنعت ، در حقيقت شكل هايي از چيزي هستند كه ما به آنها فرهنگ پایین و یا تعابير ديگری از آن ،نشانه شناسي صنعت و تئوري سازي تجربه است
در سنت مطالعات فرهنگي بيرمنگام ، به طور كلي برروي فرهنگ هاي" درك "(دریافت مخاطب) و" مصرف " تمركز شده است ( بر روي مخاطبان ، مصرف كنندگان ، خرده فرهنگ ها ، طبقه كارگر ، عموم يا "مردم" ) در حالي كه روي مطالعه نظام مند " فرهنگ توليد شده رسانه " ، كار كمتري شده است .
نتيجه اين تمايل ، آغاز بخشي از شروع كار نظري اين رشته به عنوان پاسخي در قابل نظريه هاي " بالا – پاييني فرهنگ " و الگوي مكتب فرانكفورت از صنعت فرهنگ در دهه 1970 ( هوركهايمر و آدورنو ) است . كار ويليامز (1970) بر روي تاريخ مصرف هاي اجتماعي تكنولوژي ها ، ماهيت سيار – مصرف خصوصي شده و نظريه"دستگاه ايدئولوژيك دولت" از آلتوسر (1971) به عنوان فهم از طريق" بازخواست "موضوع و تماشاچي و توجه استوارت هال به "مقاومت" و "قرائت موافق" (1980) ، همگي به ميزان زيادي ، بيرون از فضاي صنعتي وشراكتي اند و نگاه هایی از دریچه ای دیگرند . حتي نظريه "هژموني" گرامشي (1971) ، وقتي كه نقش دولت را بیان كرد ، نیز تاكيد تجديد شده اي بر نقش سوژه ، شهروندان و مصرف كنندگان در ايجاد رضايت داشت . قوم نگاري ، در مطالعات رسانه اي و در خارج از دپارتمان هاي انسان شناسي در طي اين دوره پديد آمد ؛ آن هم به عنوان يك متدولوژي ممتاز و مفيد كه براي تحليل فرهنگ هاي بومي و مصرف گرايي مناسب بود . نويسنده پيشنهادهايي رامطرح كند در اين مورد كه چگونه مي توان درگيري بيشتر و موثرتري بين توليدات رسانه اي و تشكيلات صنعتي ايجاد كرد .
در واقع ، قوم نگاری ، متدی است که برخلاف نگاه رشته های دیگر( به عنوان مثال ارتباطات و تبلیغات رسانه ای) به مخاطب از دریچه ای خوش بینانه تر و فعال تر می نگرد . نگاهش به مخاطب ، نگاه به موجودی منفعل نیست که کالای خاصی را خواسته است ؛ بلکه به عناصری مثل قوم و نژاد و فرهنگی که فرد در آن زیسته و حالا فلان کالا را هم طلب کرده است ، توجه دارد . با یک زمینه فکری خاص ، خوانشی از پیام های مختلف می کند . جان فيسك ، مطالعات فرهنگي را به عنوان يك چارچوب" سياسي " تعريف كرد ؛ مجموعه اي در قطب مقابل مطالعه " توليدات زيبايي شناسانه فرهنگي " كه با" شيوه زندگي " ارتباط دارد ايان هانتر هم بحث را به سمت مشابهي هدايت مي كند ؛ جايي كه مي گويد " جريان مطالعات فرهنگي، خود را به عنوان انتقادي به زيبايي شناسي تصور مي كند " . در حالي كه زيبايي شناسي قرن 19 يك علامت( و پديده ) تازه است ، رويه زيبايي شناسي معاصر اين گونه نيست . اجتناب ناپذير است اما شايد خود متوجه نبوده است كه پيامدهاي اين " تعريف ضد زيبايي شناسي از " رشته مطالعات فرهنگي " ، اين است كه رشته مطالعات فرهنگي ، ماوراي خيلي از فرهنگ ها و اجتماعات زيسته بشري به موضوع مي نگرد ؛ كه اصلا خود اين ها ، صورت هاي رسانه اي زيبايي شناسانه را توليد و منتشر كرده اند . اين " بدل ضد زيبايي شناسي " هنوز هم تصور مي كند كه ابژه ها ، آماج حملات تحليل هاي زيبايي شناسي قرار دارند . هنوز تجربه زيبايي شناسي معاصر با استفاده از كلماتي تئوريزه مي شود كه حوزه بزرگتري را دربر مي گيرند و با تراكم پيچيده اي از حرفه اي هاي اجتماعي و اجتماعات تداوم مي يابند ؛ محققانی كه خودشان با الگوهاي رمزدار رفتاري ، هدايت مي شوند و تعهدات فرهنگي اي هم نسبت به همديگر دارند كه همه اینها،بر اساس توافق هاي موقتي شان ، صورت مي گيرد . و البته مجموعه اين ها ، به صورتي قاعده مند "صنعت" تلقي مي شوند . حتي آن طور كه یاداوری شد، مطالعات فرهنگي به "شيوه هاي زندگي" توجه دارد ، محققان نبايد از اين حقيقت چشم پوشي كنند كه ؛ "شيوه هاي زندگي" ، اصحاب رسانه و خرده فرهنگ هاي صنعتي گوناگون مربوط به رسانه ها را هم در تعريف خود مي گنجانند . اگر قرار باشد رويكرد " ضد زيبايي شناسي " ، به پنهان ماندن صنعت در مطالعات فرهنگي كمك كند، پس كاربردي ناقص از متد هاي جديد در تاريخ شناسي خواهيم داشت . اين مسئله هم سبب مي شود كه محققان ، فقط بخشي از آنچه را كه مطالعات فرهنگي قلمداد مي شود ، مطالعه كنند ؛ آن هم بخشي را كه جايگاه مشخصي دارد محققان رسانه هم اين كار را مي كنند و مورد مطالعه قرار می دهد. و اما پيشنهاد دوم براي تغيير در رويكرد این است که بگوييم توليدكنندگان ، خودشان در ضمن مخاطب هم هستند؛ يعني رمزگذاران ، خود رمزگشا هم هستند و اينكه صنايع ( ضمن اينكه فرهنگ ساز هستند) ، خود ، فرهنگ هم هستند . شاغلان ، مخاطب اند و نمايندگي هم دارند و اينكه شاغلان تجاري ، مانند مخاطبان خود ، هم مي توانند و هم در عمل ، راهبردهاي مقاومت و مذاكره را به كار مي گيرند . مجموعه اين ویژگیها که مطرح شد ، از زاويه صنعت ، به فرهنگ مي نگرد ؛ آن هم به عنوان فرهنگي كه زیسته و نظريه هم آن را پيش مي برد . پس مطالعه آن به عنوان شكل هايي از تجربه صنعتي انتقادي مي تواند مفيد باشد . ديگر به جاي دهه ها سرمايه گذاري پژوهشي بر روي " توليد فرهنگ " ( نظير تعابير فرانكفورتي ها) كه معمولا هم به صورت طعنه آميز و از چشم انداز تاثيرات فرهنگ بر " سوژه – مصرف كننده " مي نگريستند ، مطالعات فرهنگي ، با توجهي كامل تر ، از " فرهنگ هاي توليد " ( يا توليدي ) بهره مي گيرد . همان طور كه مطالعات فرهنگي و انتقادي ، حضور خود در آكادمي را در دهه 1980( با تركيب كردن عناصر فمينيستي ، تحليل هاي رواني و نظريه هاي ايدئولوژيك مربوط به تحليل متن و مخاطب ) صورت بندي كردند ، سه كتاب هم در زمينه دخيل كردن(عناصر) صنعتي نوشته شدند (گيتلين ، نيوكامب و آلي ، تامپسون در 1983-1992) كه ضمن انجام مصاحبه هايي طولاني با توليدكنندگان و مبتكران يا مديران قديمي تلويزيون ، به صورتي آشكار ، بدگماني خود را به محتوا يا كالاي توليد شده آنها ابراز كردند . بنابراين ، به سمت نظريه هاي قديمي درباره صورت بندي "بالا – پايين" ( top-down ) صنعت فرهنگ ، عقبگرد كردند .آنچه براي من مهم بود ، دروغ يا راست بودن اطلاعات افراد آگاه و شكل دهنده يا انگيزه ها يا علايق مسلم يا حقيقتي پشت صحنه و پيچيدگي آنها نيست . بلكه براي من آنچه مهم است ، اين هاست : فرايند اطلاع دادن ، شكل هاي روايتي روزمره ، تشريفات بين شخصي كه براي ايجاد جايگاه هاي والاي اخلاقي در ميان آنها استفاده مي شود ، ژانرهاي گفتماني ، ساختارهاي منظمي كه دانش انتقادي را در مورد صنعت و بازيگران آن ، هدايت مي كنند .بنابراين ، گرچه نوشته هاي مطالعاتي محققانه ، نوعا در مورد صنعت ، توهم توطئه داشتند و به وضوح مي گفتند كه پا در منطقه اي ممنوع گذاشته ايد ، توجهات صنعتي ، از پشتوانه "اهميت قائل شدن" و "سرمايه مالي "برخوردار شد ."تجربه صنعتي انتقادي" كه كالدول از آن سخن مي گويد ، ارزيابي مجدد توليد و فرهنگ توليد شده است ؛ فرهنگي كه توليد شده صنعت رسانه است . بحث ديگر او ( برخلاف نظر" فيسك" و" هانتر" ) آن است كه زيبايي شناسي ، از تعريف مطالعات فرهنگي جدا نيست .او خواسته است انگ سياهي را كه مكاتب انتقادي ، با تعابيري نظير "توليد فرهنگ" به صنایع فرهنگی چسبانده اند( از آن حيث كه اسباب تحكيم و تداوم سلطه حكومت هاست )، پاک کند . این است که ازتعبیر فرهنگ تولید ، به جای تولید فرهنگ استفاده می کند .



